قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4782

تاريخ الفي ( فارسى )

درآمد و لاليم بهادر « 1 » خبردار شده او را تعاقب نموده به دست آورد و سبب گريختن پرسيد . او گفت كه « برادرم ياغى شده من را طلبيده بود . » و لاليم او را به بخارا برده و شهزاده صورت واقعه را به خوارزم نوشت و خود به تعجيل متوجه سمرقند شد و در سمرقند محقق شد كه محمد ميركا « 2 » با وجود آنكه به شرف دامادى صاحبقران مشرّف بود و سلطان بخت بيگم را در حباله داشت ، به دست خود تير بر پاى خود زد و ترمذ را تاخت ، و نفس شهر ترمذ را تيمور تاش ، برادر امير آق‌بوقا آنجا كوچه بند كرده نگاه داشت و شاهزاده لشكر جمع كرد و از عقب او روان شد و او در حصار شادمان جبّاخانهء خاص را غارت كرده به دره و دروار گريخت « 3 » . و شاه جلال الدين ، حاكم آن‌جا او را نزد خود راه نداد و بدين جهت مردمش متفرق شد و با اندك مردم بىنام و نشان شد و مردم شهزاده به طلب او رفتند . اتفاقا عثمان به شيراز و شيخ عمر با چند نوكر در سمرقند مىرفت . « 4 » به سرچشمه [ اى ] رسيد و پى اسبان ديد كه از راه بيرون رفته بود [ ند ] . به خاطرش امرى خطور كرده و به همان جهت روان شد و از چند پشته گذشته محمد ميركا را با چهار نوكر نشسته ديد . نخست اسبان ايشان را كه به علف گذاشته بودند گرفته ايشان را نيز بگرفت و خبر به اميرزاده عمر شيخ فرستاد و به موجب حكم او را به ياسا رسانيد و برادرش نيز كشته شد . و ميركا به غايت خوش‌خط و خوش‌فهم بود و بر نظم اشعار قدرت تمام داشت . « 5 » و در آن وقت كه ميركا ياغى شد ، امير جهانشاه با لشكر بورلداى و اپردى و غير ذلك از قندز به اردو مىرفت ، لشكر بلخ به او ملحق شد و به اتفاق روان شدند . در اثناى راه ايل بورلداى ياغى شدند و امير جهانشاه با باقى لشكر برگشته در بقلان به ايشان رسيد و الوس ايشان را غارت كرده در اين حال ياغيگرى ميركا شنيد . فى الحال از جيحون عبور نمود . در اين وقت جنيد بورلداى و برادرش ، بايزيد و على اكبر دل دگرگون كرده نيم شب بر سر امير جهانشاه آمدند « 6 » و با او زياده بر شصت نفر نمانده بود . توكّل كرده به اقبال صاحبقران به جنگ مشغول شد و پشت باز كرده به كماندارى درآمد و خواجه يوسف و مير على باخبر شده با چند

--> ( 1 ) . نسخ : لايم بهادر . تصحيح از ظفرنامه و روضة الصفا . ( 2 ) . ق : اميركا ؛ م : اميركار ؛ ش : اميركاو . تصحيح از ظفرنامه و روضة الصفا . ( 3 ) . ظفرنامه ( ص 109 ) : « . . . ميركا آب بزرگ [ وخش - روضة الصفا ] را از گذرگاه داش كوپرى گذشته به جانب قتلان [ - ختلان ] گريخت و عمر شيخ چون شير گرسنه كه در پى شكار جسته رود در عقب او براند . » ( 4 ) . ظفرنامه : « اتفاقا عثمان عباس با نوكرى چند به سمرقند مىرفت . » ( 5 ) . يك بيت از اشعار ميركا كه در خاطر ميرخواند صاحب روضة الصفا مانده ، اين است : ميركه ، در عشق جانان گر رود شاهى چه غم * ملك معنى را اميرى ملك ختلان گو مباش ( 6 ) . روضة الصفا : « با سه هزار تن شبيخون زدند . »